۵۲۴ بار خوانده شده

غزل ۱۶۰

حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد
بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد

سماع انس که دیوانگان از آن مستند
به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد

میسرت نشود عاشقی و مستوری
ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد

چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ
که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد

تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد
که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد

دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم
که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد

خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را
که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد

چو گل به بار بود همنشین خار بود
چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد

چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست
که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد

به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر
ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد

ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست
گدا میان خریدار در نمی‌گنجد
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۱۵۹
گوهر بعدی:غزل ۱۶۱
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.