۲۹۰ بار خوانده شده

شمارهٔ ۱۳۴

نرسیده ست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم

در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که برو فتنه شوی تا بستاند دادم

طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
تا ازینجا به سر کوی تو آرد بادم

تا رگی در تن من زنده بود می ورزم
هوس بندگیت وز دو جهان آزادم

اشکر از مهمه چون باد فرو می خواند
ورنه من راز تورا پیش کسی نگشادم

هر کسی را بود از دوست تمنای وصال
من بیچاره به امید خیالی شادم

دوش می گفت خیال تو که بیچاره همام
خوش نیاسود دمی تا قدمی ننهادم
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۳۳
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۳۵
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.