۲۲۹ بار خوانده شده

شمارهٔ ۴۸

همچو نی وصل تو هر دم که مرا یاد آید
تا نفس هست دل از درد بفریاد آید

همه عشاق ز بیداد بتان داد کشند
من همه داد کشم تا ز تو بیدار آید

ناز صیاد دلا چونتو بسی کشته بدام
تو همه ناله کن و باش که صیاد آید

بس غریب است که گردیش بدامن نرسد
اینهمه خانه که از زلف تو بر باد آید

دل که چندی شده و بران ز تبه کاری عمر
چشم دارم که بدست غمت آباد آید

من سر زلف تو گردم که کشد در سبدم
گر چه هر شده که گردد بسر آزاد آید

آنچه آید بسر من ز لب شیرینت
کوه بر سر کشد ار بر سر فرهاد آید

چه فتاده است در آنگو که همه عالم از او
با غم و درد رود گر همه دلشاد آید

مگرم روی جنونست که هر سونگرم
همه در چشم خیال تو پریزاد آید

برنگشتی فلک از کاوش آهم ز جفا
باش کز پی حشم ناله بامداد آید

غمت اربا دل من ناز فروشد چه عجب
نوعروسی است که بر حجلۀ داماد آید

پی در آبست خیال قدش از جانرود
نیر از دیدۀ همه گو شط بغداد آید
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۴۷
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴۹
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.