۲۵۷ بار خوانده شده

شمارهٔ ۸۰۱

هیچ کس از باغ و بر بوی وفایی ندید
در همه بستان خاک مهرگیایی ندید

رسم قلندر خوش است بی سرو پا زیستن
کار جهان را کسی چون سرو پایی ندید

مرد ز عقد کسان در مرادی نیافت
اهل ز نقد خسان کاه ربایی ندید

هم نفسان را خرد بیخت به غربال صدق
در دل ویران شان گنج وفایی ندید

تیرگی حال خویش پیش که روشن کنم؟
چون دلم از دوستان هیچ صفایی ندید

بی غمی از کام دل هیچ نصیبم نداد
شبپره از آفتاب هیچ ضیایی ندید

از چه ادب می کند چرخ مرا، چون ز من
دور گناهی نگفت، دهر خطایی ندید

خواست شکایت کند دل ز جفاهای عشق
همت ما را در آن عقل رضایی ندید

دولتی عقبی، سزاست، گر چو منی را نجست
محرم سلطان، رواست، گر به گدایی ندید

صورت مقصود خویش دیده ندیدی، و لیک
آینه بخت را آه که جایی ندید

سینه خسرو ز غم غنچه صفت خون گرفت
کز چمن روزگار برگ و نوایی ندید
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۸۰۰
گوهر بعدی:شمارهٔ ۸۰۲
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.