۲۴۳ بار خوانده شده

شمارهٔ ۴۸۲

دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد
با بنده نداری سر یاری چه توان کرد

من بر سر آنم که کنم جان به فدایت
آری سر وصلم چو نداری، چه توان کرد

صبر است دوای دل بیچاره محزون
ای دل، چو تو بی صبر و قراری، چه توان کرد

ای مردمک دیده، اگر تیغ فراقش
خون جگرت ریخت به زاری چه توان کرد

بی یاد تو یک لحظه نفس می نزنم من
ای دوست، گرم یاد نداری چه توان کرد

گر بنده بیچاره نوازند، توانند
وز نیز برانند به زاری چه توان کرد

جان در سر و کار تو کند خسرو بیدل
لیکن تو به آن سر چو نداری، چه توان کرد
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۴۸۱
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴۸۳
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.